_ من خیلی امام زمانیم
_ خوش به حالت...!
_ خیلی هم ادعام میشه...
_ بازم خوش به حالت...
_ ولی چندشب پیش بدجوری حالم رو گرفتند...
_ خب...؟
_ خواب دیدم ظهر عاشوراست
امام حسین بهم گفت تومیخواستی مارو یاری کنی؟
گفتم آره آقا هرکاری...
_ وایسا جلوی ما میخوام نماز ظهر بخونم...
آقا نمازو شروع کرد و من مثلا سپر آقا شدم وایسادم جلوش
بارون تیرها شروع به باریدن کرد...
یه تیر اومد سمتم
"ازترس جونم"
سرمو خم کردم...
.
.
.
.
تیر خورد به چشم آقا!
به نقل آقای ماندگاری/سمت خدا
""بچه ها اگر شهر سقوط کرد آن را دوباره فتح میکنیم!
مواظب باشید "ایمانِ"ـتان سقوط نکند...""
شهیدمحمدجهان آرا
+ نوشته شده در دوشنبه
1391/02/25ساعت 9:50 قبل از ظهر 
|
چادربیچاره ی من...
چقدر درد میکشی این روزها...
باور کن من هم درد دل میکشم...نه کم تر ازتو!
هوا هر هوایی که میخواهدباشد...
ابری و آفتابی...باران های اسیدی تهران،یا آفتاب تند و تیز قم!
تنهاتورادودستی بغل میگیرم تا به باد نروی...
شرمنده که از سر مادر...
زینب...
رقیه...
سکینه...
کشیدن تورا و شدی سایه ی سر "مّن"!
شرمنده...
این جا زیر سایه ی تو قرار است کارگاه بازسازی بنا شود...
به قول رائح باید فاطمه باشی که بفهمی 18....
خیلی سخت است!
باور کن من هم که فاطمه نیستم...سختم است...
اما باور کن نگذاشتم از18 بگذرم و دوباره بنا نشوم!
این جا زیر سایه ی تو ،کارگاه مرمت دل...
کارگاه صیقلی کردن چشم...
کارگاه راست کردن قدم...
تراشیدن قلم...
برپادارم!
....
روضه شروع شد...
باز تو را آرام آرام روی صورتم میکشم تا حائل اشک هایم شوی...
...
علی علی عشق علی!
+ نوشته شده در دوشنبه
1391/02/11ساعت 10:27 قبل از ظهر 
|
عادت به این جورنوشتن ندارم
اصلا الآن که مینویسم دستی برای نوشتن ندارم
اصلا دلمنميخواست بعداز مدتي كه به رندانه م سرميزنم پاي اين حرفا باز شه!
اما....
آدم یه چیزایی میبینه که....
دیروز تو گلزارشهدا یه ۲۰۶پارک کرده بود كه پشتش يه عكس عجيب و جمله ي عجيب تري زده بود!
...
.
.
.
ازاينجابه بعدميخوام باخود "حاجي"صحبت كنم
"حاجي"!سلام
يه كّلام!
من اگه مثه شما بلد بودم چه طوري ميشه رفت حرم رقيه يا كربلا و مُرد!
حتما مي رفتم....
وهرگز فكرشرمندگي ايناكه منوبردن نمي كردم...
علي علي حاجي!
علي...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه
1391/02/08ساعت 10:30 قبل از ظهر 
|
بازهم میخواهم بنویسم...
اما کمر مدادم درد میکند...
بازوی فکرم می لرزد...
حتی نیلی شده چهره ی این رندانه...
همه از غم تو...
خیلی ازچیزهاهست که نمیشود درموردش نوشت...
حتی دراین رندانه...
انقدرکه این روزها از آن چیزها دیدم...
طعم کم حرفی رامیچشم این روزها...
خوش طعمیست...
هییییییییییییم
+ نوشته شده در چهارشنبه
1391/01/16ساعت 11:4 قبل از ظهر 
|
تركا معنيشوخوب ميفهمن!
تاحالاشده ازينكه سّلامتوگّرمتربه يّكي نگفتي،پشيمون شي؟!
ياتويه مجلسي يه نفروكه ميدوني ازبودن باهاش بهت خوش ميگذره ديرببيني..!
ديگه هرچي بگذره فقط بايدمنتظرباشي تا خداحافظي گرمي باهاش بكني...
پدرمادراي شهدا...
جانبازا...
دارن يكي يكي ازبينمون ميرن و ماتنهامنتظريم تاخداحافظي گرمي باهاشون كنيم....
بي انصافيه به مولا!
بي انصافيه...
+ نوشته شده در دوشنبه
1390/12/29ساعت 4:15 بعد از ظهر 
|
نه یکباربرای همیشه ،که روزی بّاران بار تا همیشه؛
...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه
1390/11/30ساعت 12:57 بعد از ظهر 
|
این روز ها اصلانمی دانم چه بایدبگویم...
شایدمیدانم و...
شایدهم میترسم...!
ازآب رویی که اگر از عصاره ی دوات این قلم بچکد..."وّای!" ، می شود...!
همین!
حواست هست؟!
+ نوشته شده در دوشنبه
1390/11/17ساعت 8:5 بعد از ظهر 
|
_ آخ..!
_ چی شد؟
_ ...
_ درد داری؟
_ ...
_ کجا؟
_ ....اینجا! پشت این صورت...میتونی ببینیش؟بسم الله...
.
.
.
.
انگاربایدبرای هر آخ گفتنی یه دردی تو تنت دست و پا کنی...
نه!
شکر تو!
سالمم...
نه خیلی صاف،صاف! ولی راه می رم ،سرپام هنوز...
چرا دستم می لرزه،پلک چشمم می پره،سرم گیج می ره...نمی دونم!
انگار باز درد بی صاحبی گرفتی...
خسته نیستی..؟
نه!
آنقدرمیروم تاروزی تو...
تنهاتو!
بنشینی...
بردل!
اگه میفهمیدی وقتی وسط گریه سرمومیارم بالا میبینم نگاه اشک آلودتو،چه حالی میشم،شاید هیچوقت اینطور نمینشستی بالای اون حسینیه و ...
جانم به تو سید!
پ.ن:خيبرشكن...؟
+ نوشته شده در یکشنبه
1390/10/25ساعت 8:25 بعد از ظهر 
|
حتی برای تو! خدا...
+ نوشته شده در یکشنبه
1390/10/04ساعت 7:22 بعد از ظهر 
حسین!
جان مسلم کوفه نیا...
اینجا زن ها به شوهرانشان سفارش چادر داده اند از کربلا...
+ نوشته شده در سه شنبه
1390/09/08ساعت 6:16 بعد از ظهر 
امشب براش از روبرو حرم یه شال مشکی خریدم...
اولین محرم دونفریمان...
تا روزی که حجره کوچکمان انقدربزرگ شود تا عزا بگیریم وتودم در به صاحبخانگی بایستی و صاحب عزایی...
+ نوشته شده در چهارشنبه
1390/09/02ساعت 7:57 بعد از ظهر 
تا تو برسی!روزهای ماتم تهران...
تهران!
دلم بد جور هواتوکرده!
هوای ش.م.ر ات!
تهران!
دلم تنگ محرم وصفرتوست...
همان که زلزله را به لرزه انداخت!
تهران!
چندوقته حرصتو نخوردم...
ببخش...
تو فکرتم!
تهران!
بیا قراری بگذاریم؛
توبرای پایتخت دولت مّهدی شدن بکوش،
من برای کنیزی...
تهران!
شهر وحشی روز های جنوبی من...
ببخش
چشمم به مقتل شهدا افتاد قدمگاهشان ازیادم رفت...
دلم میخواست دوخته میشدم به خاکش وبرنمی گشتم به تو!
حالا...
بامرام!
دلم تنگه محرم وصفرتوست...
بطلب!
میخواهم حرص دسته ها را بخورم...
میخواهم دور هیئت هایت بگردم...
میخواهم باز...
از اشک سید علی آسمانت ببارد...
یادم نمیرود...
اولین باران تهران پارسال...
قوت قلبم...
سیدم،علی زمان،
تاسربه زیر انداخت به گریه...
رعدو
برق!
میخواهم
باز سر به دیوار مسجد تکیه بزنم نگاه ونگاه ونگاه...
باز دلم هوایی شده عمو بخواند...
آه بکشد...
ومن و گریه ی بابا باهم بنالیم...
این تنم،
تهران!
هوای کتک خوردن کرده...
پایه ای...؟
تهران!
حیف نیست...
ببین وقتی حسین حاکم تو میشودچه صفایی داری...
خب این "مَّن"هارابُکُش!
بقیه سال راوحشی نباش...
تهران!
نه...!
حسِّین...
محرم وصفر!
خدا...!
دعا...؛
باز برایم تکرارکن سبک سبک رفتن بعدازهیئت را...
التماس...
بگو آمین!
+ نوشته شده در چهارشنبه
1390/08/25ساعت 6:35 بعد از ظهر 
|
بسم الله الرحمن الرحیم،
قال الله الکریم؛
"وفدیناه بذبح عظیم"
+ نوشته شده در سه شنبه
1390/08/17ساعت 4:42 بعد از ظهر 
چادرم که کاری باشمانداشت...
فقط یه کم خاکی بود!
ازاون وقتاس که خودت دست میکنی لای موهات کله تو می کوبونی تودیوار!
روضه نیست
به پیغمبر روضه نیست
درد دلم...
حرف چادرم...
+ نوشته شده در پنجشنبه
1390/08/12ساعت 10:45 قبل از ظهر 
فاطمه/ س.کجایی؟کی می ری مشهد؟
من/ سلام نمازمغرب درحریم رضوی اقامه شد.نمی دونم کجام...
///
باز کمی عقب تر ازمحمدرضامی نشستم واون زیارتنامه روهجامیکنه ومن تکرار...
///
دل مون نمیادبریم...جامعه کبیره...عاشورا...عالیه المضامین...
///
برای وداع،نه من و نه محمدرضا دل نکردیم پا از باب الجواد جلوتر بذاریم...
از دور...
ــ ممنون آقا خیلی خوش گذشت دستتون درد نکنه زحمت دادیم ببخش آقا بازم مزاحم میشیم...
محمدرضاسرشوتکون داد خواست گریه شونبینم خنده شوببینم...
نتونس...
بغضمو خوردم...
ــ راستی آقا ما رفتیم قم حتماسلام تونو به خواهرتون می رسونیم...
یاد اون شب افتادم که توحرم حرت معصومه محمد گفت خانوم سلام مارو به امام رضابرسونید...
ــ آهان... نه! شماسلام ماروبه خانوم برسونـــ...
اشکاحسابی حال محمدرضاروجا آوردن...
دستموگرفت آوردبالامثل دعا...
باخنده شروع کرد،
ــ اللهم صلّ علی محمد و...
ــ اللهم عجل لـــِ...
ــ اللهم اجعل عواقب امورنا...
ــ اللهم احفظ قاعدنا...
ــ اللهم اشفِ...
ــ اللهم اغفرلـــ...ولوادیّ ولوالدی والدیّ...ولمن وجب له حقّ علیّ...ولمن وصّانا بدّعا...ولــِ...
ــ اللهم ارزقناتوفیق خدمتَ...
ــ اللهم ارزقناتوفیق الشهادة...تحت رایة...
ــ اللهم ارزقناشفاعة الحسین یوم الــ...
ــ اللهم صلّ علی محمد و...
وآمینی که توگفتی ضامن دلِ فراری من...یقین دارم...
+ نوشته شده در سه شنبه
1390/08/10ساعت 5:25 بعد از ظهر 
سرم را روی سنگ قبرت می گذارمصدای قلبی هنوز می آید
آهنگ،آهنگ ابدیت
پس تو هم زنده ای
پس تو هم شهید....
راستی خطاهای امروزم را شمردی...
هنوز پا کج میگذارم
هنوز تو در قاب عملم نگنجیدی...
اما خوب نام تو لّغلغه زبانم شده...
وقتی همه چیز نشانه رفته یقین تورا...وقتی شکّ...
پناه برخدا...
بازکن لای مصحف را به نیت تنها فالی به قرآن،خواهدگفت؛
فاستقم کما اُمِرت!
بعد پا برهنه میان کلام همه بدو که...
حسّ خوبی دارم...
+ نوشته شده در شنبه
1390/07/30ساعت 7:41 بعد از ظهر 
|
تو نه دلی نه عقلی نه عشق ونه فلسفه...
نه محبت ونه معرفت ونه حکمت...
نه...ونه....
توشهیدی!
این سنتی ست که هیچ کس نمیتواند جز این را به تو ثابت کند
وقتی از خود گذشتی و خدا را دیدی...!
خدا دیدم
وقتی مّاندم!
اندر خم کوچه پس کوچه های راه
مّعجزه.
و بّاز حرکت...!
+ نوشته شده در یکشنبه
1390/07/24ساعت 2:59 بعد از ظهر 
|
اگربلدراه باشی کاری می کنی تانمک گیرسفره ات شوند
آن وقت خودشان هی به توسرمی زنندونمی خواهدزندانی قفس شان کنی...
مثل رضا(ع)ی طایفه ی نیم مّاه ــه...
ببین!چه بلدوحرفه ایست!
چنان نمک گیرمان کرده...
چنان درقفسش رابازکرده ورهایمان...
که تنهادیگر دلمان پرمیکشدبه سوی حریمش که...
/////////////////////
باشه...
امام رضای کفترا...
ماروآزادمون کن ازقیدحریمت...
اگه حریف این دل شدی...بسم الله!
+ نوشته شده در جمعه
1390/07/22ساعت 9:26 قبل از ظهر 
خسته از درس وبحث سوار تاکسی شدم
قرار بود مثه هردفعه بریم حرم
سرم روبه شونه محمدرضا تکیه داده بودم که یهو دیدم پنج تاگنبد سبزوآبی قاب نگاهم روپرکرد
سرم روازروشونه ش برداشتم
ــ"محمد!این جمکرانه..."
نمی دونستم چی کارکنم
خواستم بادستم چشمامو...اشکامو...بپوشونم که...حیفم اومد...
دستموکشیدم زیرچشمام و قضای سالی راکه نگاهم به نگاهت گره نخورده بود...
به جا آوردم...
سَیِّدی...
باز شستم این نگــ اه خسران زده را...
پیش چشم تو...
شاهدباش!
نکندبازغبارگنــ اه....
راستی!
طایفه ی نیم ماهه!
دیشب راکه یادتان هست؟
وقتی مثل عهدنامه صبح گاه های مدرسه محمدرضا کلمه کلمه دعای توسل راهجا می کردو من تکرار...
+ نوشته شده در چهارشنبه
1390/07/20ساعت 8:16 بعد از ظهر 
|
مرهم من!
بردل بی مادرم...
وقتی لایق مزار زهرایی نیستم...
تورا در برمی گیرم...
آرمیده برکویرقم!
می شنوم بارهاصدای تورا....
این روز ها....
که؛
قم!
قم!
یا ایها الـــ...
بانوی شهر...
بخوان به گوشم باز!
نوای....
قم!
قم!
این شبها دست ازقلم برقعی وشرافت می کشم....
برای تو....
خود!
دل می سرایم...
و دیگر تو خود دانی...بانو!
۷مهر/
تولد بانو
روز عقدما
۸مهر/
فردای عقد
تولدپایان ۱۸سالگی من
۹مهر/
شایــــ ــد...
آغاز عسل ترین ماه عمرم...
و
آغاز زندگی طلبگی....
البته
فعلا حجره نشینی...
بانو!
کم کم....
شهید مرام شما طایفه....
نه من این فضل لایقم!
که تو بنده پروری...
+ نوشته شده در چهارشنبه
1390/07/13ساعت 11:32 قبل از ظهر 
|
برای خرید حلقه رفتیم بازار.خیلی نگشتیم چون ازقبل انتخاب مون روکرده بودیم.اولین مغازه گفتیم که رینگ ساده می خوایم.وسفارش رودادیم.صاحب مغازه پیرمرد چاق وکم مویی بودکه مدام ماروباحرفاش به خنده می انداخت.
یهولحن ش جدی شدوشروع کردبه نصیحت کردن ما.ازاین که اگریه وقتی سریه چیزی حرفمون شد اون چیز رو باچیز های دیگه قاتی نکنیم وهم رو به راحتی ببخشیم و...مهم تر ازاون این که گفت؛دایی جون!...،(مارودایی جون صدا میزد،شایدچون بامامان هامون رفته بودیم وخودشوداداش اونامی دید!)...می دونی چی ازعدالت بالاتره؟
مکسی کرد وصبرکرد تافکرکنیم.ولی ما هردومون سری خم کردیم و...نه!
محمدرضاگفت؛شمابفرمایید دایی جان!
دایی جان گفت؛"بخشش!شب قدر قرآن سرت می گیری که به خدا التماس نمی کنی خدا خداعادل باش!میگی ببخش!عادل باشه که حسابمون باکرام الکاتبینه...!
توزندگی تون یادتون باشه بخشش افضل از عدالته!گاهی باید ببخشی تاببخشنت!"
بعدش که باهم حرف می زدیم دیدیم هردومون یاد دعای قنوت امام جماعت مسجدمحلَّمون افتادیم...
"ربّنا...
عامِلنابِفَضلِکَ وَلاتُعامِلنابِعَدلِک""
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یامن...
اِرحَم من...
نه گستره ی فضل تودر لفظ آید و.... نه حقارت و دنائت من...!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دوستان همگي دعوتيد!
دعوتيدبه...اين كه براي دعاهايي كه يه عروس و داماد،روزولادت حضرت معصومه،بانوي ديارمان ميكنند...
آمين بگيد...
ميگن لحظه عقد دعامستجابه،اگر...
"اللهم اغفرلي الذذذذذ ..
الذّنوب الّتي تتتتتتتــــ ..
تحبس الدددد ..
الدُّعا!
کی شوداین لکنت بهنگام مناجات نباشد...
+ نوشته شده در دوشنبه
1390/06/28ساعت 11:40 قبل از ظهر 
|
چراهرکس دلش می گیرد،هوای آسمان وباران و....

کویرکه آغوش بازتری دارد...
من دوست تر دارم،دل ترک ترکِ کویر را...
بیابان را...
عـ ـطـ ـشـ و ... بی رمقی و...ازپا افتادن....پیش پای لیلی!...
که قیس عربی راهم بیابان انیس شد و...
آن جاست که مَّــهــدی ما برای فرج،اَمَّن یُجیب می خواند...
این جاشلمچه بود...
آن جاکه دل ترک ترک ــَش تسبیحــــ م رابه امانت گرفت...
آن جاکه تنظیمات دوربین مثل تنظیمات چشم هایم به هم ریخته بود...
تا شایـــــ ــَدکه پس ازآن حواسم به "ذکر" لبم باشد!
اَلا!بِذِکرِاللهِ...
پ.ن/صدف/منتظر/صیاد/زهرا/ریحان/.../جای خالی من وفاطمه ساختن دارد...سوختن،نه!
پ.ن/مولا/جای خالی تو ساختن دارد...سوختن،هم...
وحرف بسیاراست...
+ نوشته شده در چهارشنبه
1390/06/23ساعت 11:15 قبل از ظهر 
|
بازشب جمعه ای ازبس دل دل میکنه دلم،سرقبرش می رم تابرای دلم...
فاتحه ای بخونم...
دوانگشتی روی قبر میزنم وشروع میکنم،بسم الله الرحمن الرحیم/الحمد...
چه ولوله ای راه افتادازبعداینکه روی سنگ قبرزدم...
انگاراین قبر...گوردسته جمعی...
شماهم بفرماخرما!
فاتحه داره ها!
شایدعوض فاتحه افتتاح...
شایدمُجیروشایدیَستَشیری که اسمش هی تومفاتیح به چشمم میخوره ولی نخوندمش...
یامناجات شعبانیه...
آره این بهتره...
وَاَبلَیتُ شَبابی فی سِکرَت التَّباعُد مِنک....درست خوندم؟..
"شهدابرای ماحمدی بخوانیدچراکه شمازنده اید ومامرده..."
ازسَیّدی که ماراقبرستان نشین عادات سخیف می خواندانتظاری جزاین کلام نیست!
شهدا!
دستی برآریدو...
+ نوشته شده در پنجشنبه
1390/06/17ساعت 6:45 بعد از ظهر 
تا ابد نقش خـاک و خـون رو از چــادرم پاک نمی کنم ...
نه به آب می زنمش و نه می سپرمش دست باد ...
اینو برای چشمات مرور کن!
برای مادر نوشت؛
که زیر چادر تو آسمان طواف کند
و زیر سایه ی آن کعبه اعتکاف کند
+ نوشته شده در شنبه
1390/06/12ساعت 1:13 بعد از ظهر 
|
شنیدم تومسجدکوفه جایی هست به اسم مقام حضرت آدم(علیه وعلی نبینا وآله صلوات!)
جایی که توبه اش پذیرفته شد...

این جافتح المبینه...
مقام من..
بعداز این که سردار سُرخه ای مابچه تهرونی هاروقسم میداد که...
"بچه هامدیون تون می کنم برگردید تهران و فتنه ۸۸ تکرارشه...
اون جاکه بغض صداش به من التماس میکردکه برگرد...
"برگرد...
اونجاکه بایه دست بلندگو روگرفته بود و با یه دست نشونه می رفت...
"اونجا قله گاهِ...
"اینور قتله گاهِ...
ونگاه من هرچقدر می دوید نمی رسید...
پاشدیم چادرهارو یه تکوندیم و...
چشم من بودکه قفل کرده بود رواین جمله وتکون نمی خورد...

+ نوشته شده در پنجشنبه
1390/06/10ساعت 0:37 قبل از ظهر 
|
+ نوشته شده در دوشنبه
1390/05/31ساعت 3:43 بعد از ظهر 
بشکن بشکن است! امشب...

روزی هزاربار دراین جاده زمین می خورد خیالم ودیگرپانمی شود....
فاطمه...
صبرکن آخر.....
غباراز پر چادرت بگیرم....صبرکن!
حداقل های نفسی برای لنز عکاسی چشمانم خرج کن!
نگاهم غبارگرفته....
فاطمه!خودم دست به کارمی شوم ها!
...
خاک ها با نم اشک صورتم ، صورتک ساخته اند..انقدرکه استِتار شده ام با گِل!
بیاگِل های خشکیده مرا بشکن....بُت شده ام....بشکن!..
قول شکستنم داده بودی...بشکن!..
کجا می بریم....بشکن!..
صبرکن!..
+ نوشته شده در یکشنبه
1390/05/30ساعت 4:9 بعد از ظهر 
|
و این نگاه من بود که از پشت دوربین زل زده بود به زهرایی که همین چند لحظه پیش از تشنگی مینالید و نمیدونستم حالا این همه اشک رو ازکجا میاره و روی رملای فکّه میغلتونه..
ـ ـ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
:آسمان مال آن هاست/کتاب تفحص/رضامصطفوی/ص ۱۶
"هرروز وقتي بر مي گشتيم بطري آب من خالي بود ؛اما بطري مجيد پازوكي پربود.توي گرما آفتاب كه ميزد همش دنبال جاي خاصي مي گشت.نزديك ظهر بود روي يك تپه با ارتفاع هشت متري نشسته بوديم وديد ميزديم كه مجيد بلند شد.خيلي حال عجيبي داشت،تا به حال اينطوري نديده بودمش.مدام ميگفت پيداش كردم .اين همون بولدوزره و...
يك خاكريز بود كه جلوش سيم خاردار كشيده بودند.روي سيم خاردار دوشهيد افتاده بودند كه به سيم خاردار جوش خورده بودندوپشت سر آنهاچهارده شهيد ديگر.مجيد بعضي از آنهارا به اسم ميشناخت،مخصوصا آنهارا كه روي سيم خاردار بودند.جمجمه شهدا با كمي فاصله روي زمين افتاده بود.مجيد بطري آب را برداشت روي دندانهاي جمجمه ها مي ريخت وگريه ميكرد وميگفت:"بچه ها ببخشيد اون شب بهتون آب ندادم.به خدا نداشتم ،تازه آب براتون ضرر داشت"اون روز مجيد روضه خوان شده بود و... "
منم که حالاگریه کنـــ َم...
+ نوشته شده در سه شنبه
1390/05/18ساعت 7:30 بعد از ظهر 
|
ازآن شب هاکه کتابهاراپهن می کنم روبرویم وکمی سرفه دارم ازگردوخاکی که بلنداست دراتاق!
وقتی دلت اززمین وزمان گرفته فقط زبان تندشاعریست که همه راحتی خودتوراطعنه باران می کند!
وقتی می بینی کم ترگناهیست که درشهرنادیده گرفته شودوتوخودگاهی با"صدا"شریک جرمی وگاهی با"سکوت"...
وهرچه فکرمیکنی خودت رامحتاج ترین می یابی برای طعنه هابرای زخم زبان ها.....
همانقدرکه گاهی سوزعشق حافظ ازنهادت مثل آهی برمی خیزد،گاهی عبایت راروی دوش می اندازی تاباقزوه ازنخلستان تاخیابان قدم بزنی...
""دل تنگ نیستم
وکفی بالله شهیدا
ببخشیداگرپایم را ازگلیمم بیشتردرازکردم
تقصیرکوچکی گلیم بود!""
کاش کسی پیدامیشدومراازاین مهمانی می راند...
آنوقت خیالم ازبابت این همه شرمندگی راحت بود....
گلیم کوچکی دارم و...
خدایی بزرگ!
دراین ماه....چاره ی بی چارگی بخواه!
+ نوشته شده در دوشنبه
1390/05/10ساعت 10:57 بعد از ظهر 
|
بسم رب الزهرا
ازشنبه ساعت دو وبیست دقیقه ی ظهرتاحالاانقدرفاطمیه بوده ام که می خواهم همین حالادرودیواری پیداکنم و.../انگارماه شعبان است/الهی...فَقَدهَرَبتُ اِلَیک،وَ وَقَفتُ بَینَ یَدَیک.../چادرمشکیَم بی تاب ترازمن است انگار...آتش می خواهددّلــَــ ش/بیاخدا!این منم؛که فَراریم به آغوش تو....میان دودستت..../علی لب ترکن...که حلالم کنی.....این صورت من واین سیلی عدو!اصلادّلــ م می خواهدکمی ازتو رو بگیرم.../اینجامی سوزد دلم/نمی دانم چرا این روزهاخیابان های تهران جدی نمی گیرند سیاهی چادرمرا/تقصیرخودم بود.../وگرنه که..../این اشک هاشهادت خواهند داد.../من هنوزجَو را دودستی چسبیده ام/حرفی هست؟؟؟غبارسفرنمی تکاند چادرخاکی دلم/علی که درمقام ولا کم ازعلی ندارد...من بایدکمی روی پهلویم، شایدبازویم...کارکنم.../علی رابفهمم....فاطمه می شوم به مولا!
مگر بی بی سکینه نشد؟؟؟....
هرشب موقع خواب صدام می کردکه ننه فقط خودت می دونی جامو چطوبندازی! "ظرفوآب یادت نره ننه"ومن بایدهرشب می شنیدم که آخرتشنگی...حالاازشنبه شب دیگرجایی ننداخته ام که دل پرغصه اش راخواب کنددرآن و...وروزی رسیدکه شنیدم گفتند....یابی بی سکینه!بنت میرزاحبیب وربابه خاتون....اسمعی...افهمی...ومن برایش لااله الاالله گفتم وشنیدم که....روضه ی زهرارا!درصحرای محشرکه واردمی شود حسین،نگاه زهرابه مقام مادرشهید به تن بی سر می افتدو.....گمانم نگاه مامان بزرگ افتاده باشدبه....سعید!حداقل جنازه ات رانفرستادی ازقبل خودش رآماده کندمادر!عیبی نداردسعید!دایی سعید....طلبه ی شهید.....تودلت خوش باشد....من که گفتم.....انقدفاطمیه می شوم تا....مامانبزرگ هم مال تو!گمنامی هم....آقابزرگ هم....گریه ی باباهم....موی سفیدمامان هم....همه فدای عشق وحال تو....خوش باش!توبادل سوختن و........مابایادمانت!باغباری ازفکه....من هم این روزهاانقدرچشم درنگاه مادران شهیدی که درختم می آیند می دوزم....تاروزی حتی عذاب های وجدانم هم شهادت دهندکه.....
""الفاتحهُ مَعَ الـــ.....ـــفکر!""
+ نوشته شده در جمعه
1390/05/07ساعت 0:50 قبل از ظهر